تبليغاتX
مهرداد باور كن مي پرستمت
مهرداد شدي همه زندگيم

بازم سلام

به گلم و عزیزترینم اقا مهرداد

امیدوارم که بخونی وخوشت بیاد 

دلم می خواد سفر کنم به جایی که تنها باشیم

فقط من و فقط خودت سوار رویاها باشیم

به جایی که کسی نخواد که تو رو از من بگیره

یا اینکه دست گرمتو از تن سردم بگیره

جایی که من می خوام برم پر از گل رازقیه

توی خیابوناش فقط صحبت از عاشقیه

جایی که عشقا تا ابد توی دلامون بمونه

بذار به حال عشق ما هر مرغ عشقی بخونه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 15:59  توسط ديوونه مهرداد | 

اگر مستم اگر دیوونتم من

اگر شبها توی میخونتم من

اگر تنها ترین تنهای عالم

توی این دنیای دیوونه ام من

ولی خوشبخت عالم نیست جز من

یکی دارم چون تو بهترين تن 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 17:29  توسط ديوونه مهرداد | 

 آن شب كه صبح روشن اندامت
از آسمان آينه بر من طلوع كرد
شمع بلند قامت خلوتسراي من
از خجلت برهنگي خويش مي گريست
من در كنار او از پرتو طلوع تو بي خواب مي شدم
سر در ميان موي تو مي بردم
بر سينه ي بلند تو مي خفتم
تا با تو در برهنه ترين لحظه هاي خويش
محرم تر از تمامي آيينه ها شوم
ميل هزار سال تو را دوست داشتن در من نهفته بود
من از تب طلايي چشمانت
آهنگ تند نبض تو را مي شناختم
قلب شتابناك جهان در تو مي تپيد
من ، طعم تشنگي را در بوسه هاي تو
هر بار مي چشيدم وسيراب مي شدم
در آن شب سياه زمستاني
بازوي آتشين توگرماي روز را
بر پشتم از دو سوي گره مي زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهيب دست تو بي تاب مي شدم
 وقتي كه صبح پنجه به در كوبيد
انگشت هاي نرم تو چابك تر از نسيم
نازك ترين حرير نوازش را
بر پيكر برهنه ي من مي بافت
روح تو در تمام تن من
 از رشته هاي موي
 تا ريشه هاي دل جريان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو مي چكيدم ، من آب مي شدم
اي مهربان دور
اكنون كه بر دو سوي جهان ايستاده ايم
 آيا تو را به خواب توانم ديد ؟
 يا در پگاه روشن بيداري
چون سايه در كنار تو خواهم خفت ؟
 آيا دوباره ، نام عزيزت را
در اوج لحظه هاي شگفت يگانگي
نجوا كنان به گوش تو خواهم گفت ؟
اي كاش در سياهي آن شب كه با تو رفت
 از بوي گيسوان تو مي مردم
 كاش آن شب از كرانه ي آغوشت
يكسر به بيكراني پرتاب مي شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 17:16  توسط ديوونه مهرداد | 

     چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیازست
 
     چگونه ببوسمت وقتیکه عشقت در وجودم جاری می شود
 
     بگذار نامت را تکرارکنم نامت زیبا و دلنشین است
 
     چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
 
     هوای دلم را با طراوت کرده ای
 
     زمانیکه با توام به آسمان بیکران پرواز می کنم
 
     پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمی دانم...     
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 16:38  توسط ديوونه مهرداد | 

                                دارم از تو می نویسم

که نگی دوستت ندارم

                             از تو که با یک نگاهت

 زیر و رو شد روزگارم

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 16:24  توسط ديوونه مهرداد |